یک جایی از زندگی

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر می رنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده..
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی  بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
 به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی  مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی  شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی  از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.

 و بالاخره
 همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود ” هست.
 – یک کم کنجکاوی پشت” همین طوری پرسیدم ” هست.
– قدری احساسات پشت”به من چه اصلا ” هست.
– مقداری خرد پشت ” چه بدونم” هست.
  – و اندکی درد پشت” اشکالی نداره” هست.