راز موفقیت….

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست.

 سقراط به او گفت، “فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم.” صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.

سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. 

ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد..

همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، “زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟” گفت، “هوا.”

سقراط گفت، “هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفّقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگری ندارد

ایستگاه تامل

شعر فریاد ز هجرانت ( به مناسبت چهارمین سالگرد زنده یاد سامان نعمتی)

این پست مربوط به تیر ماه ۱۳۹۲ از آرشیو وبلاگ کومالیا می باشد.

دیواره بیستون(مسیر قاجر ۱۳۷۶)

این شعر را در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ به یاد زنده یاد سامان نعمتی که در نانگاپاربات جاودانه شد، سروده ام.روح پر فتوحش تا ابد قرین رحمت باد.

ای شمع هدایت، ای نور هویت، ای نار محبت  

                                                           ای جای توخالی                                                      

  در محفل انسی، در محضر قدسی، در قاف وفایی  

                                                               فریاد ز هجرانت                                                  

 ای سطوت کوهساران، ای مظهر پایداران، ای نشان استواران   

                                                               ای جای تو خالی                                

در خلوتگه رازی، در مکمن اسراری ، در جنت ماوایی  

                                                                فریاد ز هجرانت                                        

ای مهر منور، ای روح مصور، ای جان مطهر 

                                                       ای جای تو خالی                                                         

در گلبن ازهاری، درگلشن اثماری، در روضه رضوانی  

                                                              فریاد ز هجرانت                                       

ای رمز شجاعت، ای روح شهامت،  ای راز متانت 

                                                              ای جای تو خالی                                         

در دشت صفایی،  سرمست وفایی، فارغ ز جهانی      

                                                                فریاد ز هجرانت                                           

ای حلقه خاصان، ای اسوه پیشگامان، ای عزم بلند همتان    

                                                               ای جای تو خالی                                     

در خلوت لاهوتی، در ملک ملکوتی، بیزار ز ناسوتی    

                                                                فریاد ز هجرانت                                      

ای همرزم فاتحان، ای همسنگ دلاوران، ای همره یاران      

                                                               ای جای تو خالی                                   

در ساحل دریایی، در سینه سینایی، در بقعه نورایی

                                                                  فریاد ز هجرانت                                               

 ای مونس بی پناهان، ای غمخوار غمگساران، ای محرم رازداران       

                                                                 ای جای تو خالی 

در یثرب بطحایی، در مسجدالاقصایی، در اوج اعلایی      

                                                                   فریاد ز هجرانت

ای یوسف کنعان ما، ای یونس دریای ما، ای نوح کشتیبان ما        

                                                                 ای جای تو خالی

درچکاد قله هایی، در مامن کوههایی، در دل کوهستانی    

                                                                    فریاد ز هجرانت


آخرین عکسی که من و مهدی با سامان داشتیم( منطقه مانگه دول قروه)اردبیهشت ۱۳۸۷

منطقه مانگه دول(قروه)اردیبهشت ۱۳۸۷

منطقه مانگه دول (قروه) اردیبهشت ۱۳۸۷

بیوگرافی سامان را در ادامه مطلب بخوانید

سامان نعمتی در سال ۱۳۶۰ در شهر قروه متولد شد. از همان اوان کودکی دل به کوه سپرد و ارتفاعات شهر قروه را در کنار پدر و عموی خود تجربه نمود. احداث پناهگاههای بدر و پریشان نقطه عطفی در فعالیتهای کوهنوردی وی  بود. او با وجود خردسالیش، به همراه دیگران در ساخت این دو پناهگاه مشارکتی جدی و چشم گیری داشت. در همین ایام به عنوان جوانترین عضو گروه قاجر به اکثر قلل قروه وهمدان صعود نمود. در پانزده سالگی به سنگنوردی روی آورد و با گذراندن کارآموزی سنگنوردی، در هجده سالگی فضای وسیعتری را پیش روی خود دید. 
گشایش مسیری بیست متری در دیواره کولاوا (قروه) اولین تجربه جدی سنگنوردیش بود. تجربه ای که به همراه تلاشهای دیگر از او یک کوهنورد با تجربه و مورد اعتماد ساخت. اخذ مدرک مربیگری سنگنوردی و کارت مدرسی از فدراسیون، شرایطی را برای سامان مهیا کرد تا بتواند به یکی از خواسته های جدی خود یعنی آموزش جوانان و توسعه این رشته، بپردازد. در سال ۸۵  عضو انتخابی تیم مربیان فدراسیون، جهت صعود به قله خانتانگری شد. اگر چه تمامی اردوها را با موفقیت سپری نمود، اما زمان حرکت به دلیل مشکلات شخصی از همراهی تیم باز ماند. 
در پاییز ۸۶ از طرف باشگاه دماوند از وی جهت شرکت در گشایش مسیر در منطقه هیمالیا، قله برودپیک دعوت شد و از آنجا که این صعود انجام نگرفت، پیشنهاد شرکت در صعود نانگاپاربات را پذیرفت. او همراه اعضای تیم روز ۳۱ تیر به بیس کمپ نانگاپاربات وارد شد، تا تلاشی بزرگ را آغاز کند . سامان که در تمام مراحل صعود تلاشگر و توانمند بود، درست در لحظات آخر یعنی در ۷۸۰۰ متری از همراهی تیم باز می ماند.  با پایین آمدن تیم به بیس کمپ بدون سامان،  بازگشتش در هاله ای از ابهام قرار گرفت و انتظاری بزرگ آمیخته با بهت و حیرت از چگونگی این ماجرا برای جامعه کوهنوردی ایجاد نمود. 
فعالیتهای سامان نعمتی 
•    صعود به قله دماوند از تمامی جبهه ها
•    صعود زمستانه به قله قاش مستان دنا 
•    صعود زمستانه از یخچال شمالی سبلان
•    صعود از چهار مسیر دیواره علم کوه (دشوارترین دیواره ایران)
•    تلاش ده روزه زمستانه در علم کوه
•    صعود زمستانه کول جنون اشترانکوه 
•    صعود زمستانه دیواره  لجور ۵ مسیر
•    صعود ۳ مسیر دیواره پل خواب
•    صعود از ده ها مسیر بیستون( بلندترین دیواره ایران)
•    گشایش ۶ مسیر در دیواره های پریشان و یوسف سیاه 
•    گشایش بلندترین مسیر بیستون
•    تشکیل چندین کلاس آموزشی در زمینه سنگنوردی
•     صعودهای پیوسته در تمامی فصول به قلل استانهای کردستان و همدان


منبع: سایت گروه کوهنوردی قاجر قروه

دماوند صعود ناتمام( به مناسبت چهارمین سالگرد زنده یاد سامان نعمتی)

این پست مربوط به تیر ماه ۱۳۹۲ از آرشیو وبلاگ کومالیا می باشد.

سال ۱۳۸۷ برای دومین بار برنامه صعود دماوند از جبهه غربی راداشتیم.(بار اول سال ۱۳۸۶ دماوند رفته بودم که خاطره آن را در پستی جداگانه خواهم نوشت.)

روز پنج شنبه ۲۷ تیر سال ۱۳۸۷ بود که با ۱۹  نفر از همنوردان با یک دستگاه مینی بوس و وانت سواری از قروه عازم تهران شدیم  
ساعت ۱۴ به امام زاده هاشم در جاده هراز رسیدیم.  ناهار را آنجا صرف کرده و پس از استراحت کوتاهی، ساعت ۱۵:۳۰ به سمت پلور حرکت کردیم از پلور گذشته به سمت دریاچه لار رفته تا به مسیر پارکینگ رسیدیم. از این جا به بعد جاده خاکی بود.  در راه پارکینگ بودند، که ساعت ۱۷:۳۰ رادیو اعلام کرد کوهنوردان ایرانیانی که برای فتح نانگاپاربات ( یکی از قلل هیمالیا با ارتفاع ۸۱۲۵ ) رفته بودند، موفق به فتح قله شدند. همانجا گروه از ماشین ها پیاده شدند و به شادی و سرور پرداختند. خوشحال از این افتخار ملی و مهمتر از آن اینکه یکی از اعضای هفت نفره تیم، سامان نعمتی بود که عضو گروه قاجر و همنورد ما بود ایشان اولین کسی بود که از قروه موفق شده بود به ارتفاعات هیمالیا قدم بگذارد. این مطلب شور و شعف ما را دو چندان نموده بود

توصیف احساسات  وسرور خالصانه افراد، در آن لحظه واقعاً وصف ناپذیر است. همه به یکدیگر تبریک می گفتند و همدیگر را در آغوش می کشیدند. گویی خودشان فاتح قله هستند. شاید هم همینطور بود زیرا آنها سامان را نماینده وافتخار شهر خود می دانستند و در آن لحظات خود را کنار او و همگام با او احساس می کردند.
اگرچه هیچکس در آن  جاده خاکی نبود تا شاهد پایکوبی و ابراز صمیمانه ترین حالات ما باشد، اما گویی دامن طبیعت و کوههایی که آن منطقه را محصور کرده بود، به ستایش وتحسین  مشغول و شریک شادیمان  بود.
 در همان حال همه سعی داشتند با قروه تماس بگیرند تا این فتح و ظفر تاریخی و عظیم را به خانواده او و دیگر همنوردان تبریک بگویند ، اما در آن ارتفاع و موقعیت موبایل خط نمی داد. تا اینکه ساعت ۱۸:۳۰ پارکینگ رسیدیم، که ارتفاع آن  3500 متر بود. تا این قسمت را با ماشین ها آمدند. هوا نسبتاً خوب بود. 



نمایی از قله مه گرفته دماوند



اعضای تیم (پارکینگ جبهه غربی)

قله دماوند با همه ابهتش از دور جلوه نمایی می کرد، اگرچه ابر تیره ای دور تا دور آن را پوشانده بود، اما حرکات لحظه به لحظه ابرها،  زیبایی و عظمتش را مضاعف کرده بود.

محل کمپ

شب هوا تقریبا سرد شد، آتش را بر پا نمودند، تا حرارت و شراره های زیبا و روشن آن گرما بخش جمع یکرنگ و صمیمیشان باشد.  دور آتش حلقه زده بودند و همه از تلاش و حرکت تاریخی فاتحان ایرانی صحبت می کردند و نظرات خود را با آب و تاب فراوان برای هم بازگو می کردند. حقیقتا اوقات شاد و مفرحی را در کنار هم سپری نمودیم. 


خاطرات خوش آن  شب را هیچ گاه فراموش نمی کنم. ساعت۲۳:۳۰ با رویای فتح قله، در چادرهای خود خوابیدیم. 
روز جمعه ۲۸ تیر ساعت ۶ بیدارشدیم . هوا کاملا صاف و قله زیبای دماوند از دور با شکوه و جلوه خاصی نمایان بود. 
پس از خوردن صبحانه و جمع کردن وسایل ساعت ۸:۳۰ آماده حرکت بسوی پناهگاه سیمرغ شدیم.


مسیر پناهگاه سیمرغ

بسیار شادمانه و غرورآفرین گام ها را بر می داشتیم، گویی خودمان در مسیر فتح قله نانگاپاربات بودیم.

در بین راه به چند گروه رسیدیم که در حال فرود از قله بودند. خبرافتخار آمیز فتح ایرانیان را به آنها داده  و آنان را در شادی خود شریک نمودیم.
ساعت ۱۱ به پناهگاه سیمرغ در ارتفاع ۴۱۵۰ متری رسیدیم.

پناهگاه سیمرغ

 کنار پناهگاه چند گروه هم چادر زده،  عده ای هم برای پاک سازی، چند روزی آنجا مشغول به کار بودند. پس از جابجا نمودن کوله ها، قرار شد بعد از صرف غذا جهت هم هوایی تا ارتفاعی بالا برویم سپس فردا صبح زود سمت  قله حرکت کنیم .

عده ای از افراد گروهمان در بیرون پناهگاه جلوی آفتاب نشستند، تعدادی هم در داخل مشغول صحبت وآماده نمودن غذا بودند.
 ساعت ۱۲ آقای  همایون نعمتی(پدر سامان) از قروه با برادرش( شهرام نعمتی) تماس گرفت، ابتدا همه خوشحال شدند و می خواستند هر چه سریعتر تبریک فتح قله توسط پسرش را به او بگویند، که ناگهان چهره شهرام در هم رفت و لحن صدایش آرام شد. همه منتظر و نگران  تا بدانیم چه خبر شده که حالت او به فاصله چند ثانیه اینچنین تغییر کرد و به آنی غمی به عظمت همه قلل مرتفع عالم، بر چهره اش نقش بست. در همین حین که مشغول صحبت با برادرش  بود، گفت من همین الان به تهران برمی گردم و موبایل قطع شد. از او جریان را پرسیدند، او گفت خبر داده اند که سامان گم شده و من می خواهم همین الان به تهران برگردم تا از باشگاه دماوند جویای موضوع شوم. مازیار برادر سامان، هم که همراه گروه بود، گفت من هم با شما می آیم. آقا شهرام سفارش کرد که شما به صعود خود ادامه دهید و برنامه را تعطیل نکنید تا ببینیم چه پیش می آید. 

آقای طیب صالحی (برادرم)جلوی پناهگاه خوابیده بود وقتی از ماجرا باخبر شد آقا شهرام را بغل گرفت و چنان با تمام وجود گریه کرد. چنین حالتی را در او حتی زمانی که والدینمان را از دست داده بودیم، ندیده بودم زیرا او مرد کوهستان بود و می دانست گم شدن در ارتفاعات هیمالیا یعنی چه اما ما در خیالات خود تصور می کردیم که سامان قوی است و برخواهد گشت. 

طیب صالحی(برادرم)

آقای آزادی سرپرست گروه با توجه به روحیه افراد تصمیم به برگشت و عدم ادامه صعود گرفت. بدین ترتیب شهرام و مازیار رفتند و ما در بهت و سردرگمی خاصی در پناهگاه ماندیم.

انگار به همه شوک وارد شده بود، تا مدتی هیچکس قادر به صحبت نبود. همه ناباورانه به یکدیگر نگاه های مرموز و  معناداری  می کردند، واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا این خبر صحت داشت؟ مگر می شود باور کرد تا دیروز همه خبرها حاکی از موفقیت گروه بود، اما به یکباره سامان گم شد؟ مفهوم این حرف چه بود؟ زیرا با توجه به سرگذشت کوهنوردان بزرگ که در کوه های مرتفع  راه را گم کرده بودند، این خبر  برایشان چندان خوشآیند نبود. کم کم آن سکوت کشنده که فضای پناهگاه را احاطه نموده بود، شکسته شد. افراد هر یک تحلیلی می کردند، لحظه ای قطع امید می کردند و گاهی نیز خود را دلداری می دادند و امیدوار به اینکه تا دقایقی دیگر خبر سلامتیش را خواهند شنید. اما دلهره عجیبی برکل اعضا حکمفرما بود، سکوتی عمیق و پر معنا همچنان فضای پناهگاه را در بر گرفته بود. همه دوست داشتند حقیقت گمشدن او دروغی بیش نباشد . به جرات می توان گفت آنان در طی این چند ساعت یعنی ابتدا خبر فتح و پیروزی،  سپس خبر شوک آور مفقود شدن سامان ، عالیترین و غم انگیز ترین احساسات بشری را در درون خود تجربه کردند.

سرپرست برنامه خواست بعد از صرف ناهار به طرف پارکینگ راه بیفتیم. ولی هیچکس اشتهای خوردن نداشت، همه شور و شوق خود را از دست داده بودند. مات و مبهوت وگاهی هم ماتم زده همدیگر را نگاه می کردند و سخت تر از همه اینکه کاری از دست هیچ یک از آنها بر نمی آمد. این مطلب حزن و اندوه آنان را مضاعف نموده بود. 

 

ساعت ۱۵ به سمت پایین به راه افتادیم. در طول مسیر هیچکس با دیگری حرف نمی زد انگار همه با هم قهر بودند،  برخلاف موقع رفتن به پناهگاه، که همه شادان گام بر می داشتند ومدام با هم حرف می زدند و شور و شوق خود را به دیگران هم القا می کردند.

همگام با قدمهای سنگینمان  قطره های  اشک نیز پی در پی و بی اختیار از چشمانمان جاری بود، اما هر یک سعی می کردیم تا دیگری شاهد ریزش اشکهایمان  نباشد.
 آنجا به یاد حرفهای آقاشهرام افتادم که همیشه می گفت: در کوهنوردی تنها داشتن جسم قوی شرط کافی نیست بلکه روحیه مناسب حرف اول را می زند وآنجا این نکته را به عینه مشاهده نمودم، زیرا واقعا در هیچ کسی یارای حرکت وگام برداشتن نبود و گاهی از هم سئوال می کردیم، آیا این همان راهی است که صبح رفته بودیم؟ چرا اینقدر راه شیب دار و طولانی شده ؟  بله واقعیت داشت چون همین مسیر را چند ساعت قبل  با انگیزه و روحیه قوی توام با شور و نشاط خاصی بالا می رفتیم اما حالا همین راه برایمان دشوار شده بود. 
وقتی نزدیکی پارکینگ  رسیدیم ، آقا شهرام هم از تهران برگشت. هیچکس باور نمی کرد که او به این سرعت به تهران رفته و برگشته، همه با چشمانی نگران و دلهره خاصی جویای اوضاع شدند. ایشان بیان نمودند، گزارش رسیده زمانی که می خواستند حمله نهایی را انجام دهند، سامان دچار ارتفاع گرفتگی شده و قرار بوده در کمپ چهار بماند اما او بعد از رفتن گروه، او پشت سر آنها راه افتاده و تا مسیری او را دیدند، اما دیگر خبری از او نیست.(اگرچه این نظرات بعدها با تناقض همراه شد) با بیان این مطالب برتأثر و ناراحتی گروه افزوده شد. اما باز امیدوار به اینکه شاید او را پیدا کنند.  
سوار ماشینها شدیم، وقتی به تهران رسیدیم ، آقا شهرام و مازیار نعمتی ازما جدا شدند، تا بتوانند با ماندنشان در تهران اطلاعات جدیدی را کسب نمایند. ما هم ساعت ۱ بامداد به پارک ساوه رسیده، و همانجا خوابیدیم.
 ساعت ۶ بیدار شدیم وبا تاسف و نگرانی هرچه تمام تر به سمت قروه حرکت کردیم. 
در طول همه این سالها که گروه قاجر برنامه صعود های متفاوت و متنوعی داشته، شاید بتوان گفت این صعود بهترین و بدترین خاطرات را به همراه داشت.  
هم اینک چهارسال از آن روز می گذرد یاد و خاطره او همچنان در قلبهایمان  الی الاابد زنده خواهد ماند و حماسه او نسل به نسل بیان خواهد شد. تا ببینیم آیندگان چه تحلیل و تاریخ چه قضاوتی خواهد نمود. 

گزارش تصویری

آقای خلج راهنما کوهستان با همنوردان در محل کمپ

شادمانه بسوی پناهگاه گام بر می داشتیم

                                                       همراه همسر برادرم

برادرم و همسرشان

در رویای صعود به قله(پناهگاه سیمرغ

ایستگاه تامل

در این شب ها….

ﺩﺭﯾﻦ ﺷﺐ ﻫﺎ

ﮐﻪ ﮔﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮒ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﺑﺮ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ!

ﺩﺭﯾﻦ ﺷﺐ ﻫﺎ

ﮐﻪ ﻫﺮ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺑﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺳﺖ

ﻭ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻫﺮ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﯼ

ﺳﺮّ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﺵ ﺭﺍ

ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﯾﺎ ﻭﺍﺭ

ﺗﻮﺋﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ

ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎ

ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ

«شفیعی کدکنی»

نکته های مهم در کوهپیمائی کودکان

کودکان تفاوت های فیزیولوژیکی خاصی در مقایسه با بزرگسالان دارند باید توجه داشت که کودک توان کمتری در ورزش هوازی دارد و تعداد ضربان قلب و تنفس بیشتری دارد یعنی کودک، در مقایسه با یک فرد بزرگسال برای بدست آوردن یک میزان مشخص اکسیژن باید تعداد بیشتری نفس بکشد و این اتلاف انرژی و آب در ضمن سوخت عضلات کودکان بیشتر چربی است تا گلیکوژن یا گلوکز و سوخت چربی نیاز به ۱۰ درصد اکسیژن بیشتر داشته و بازده کمتری هم دارد از طرفی دست و پاهای کودکان بالانس حرکتی لازم را با عضلاتشان ندارند و نسبتاً حجم عضلانی کمتری دارند و چون کودکان آستانه بی هوازی بالایی دارند، نظیر دونده های مجرب دو استقامت بزرگسالان، این شرائط توجیه کننده این وضعیت است که چطور آنها هیجانات کوتاه، ناگهانی و هیجان پذیری دارند. وقوع چنین حالتی برای بیشتر بالغین غیرممکن است، در عین حال این وضعیت همانند شمشیر دو لبه است چرا که کودک سطح پائین تری از اسیدلاکتیک داشته بنابراین روند ایجاد خستگی در آنها کندتر است و تا زمانی که گرما زده، دهیدراته یا مضطرب نشده اند به مسیر ادامه می دهند.

باید توجه داشته باشیم که بدن کودکان به ازاء هر کیلوگرم از وزن خودگرمای بیشتری نسبت به بالغین تولید می کنند اما چون سیستم تنظیم دمای بدن آنها ضعیف بوده و از طرفی سطح پوستی وسیع تری دارند بنابراین سریعاً دچار افزایش یا کاهش دما میشوند و بهمین دلیل هم نسبت به شوک های گرمایی و هم به کاهش دما (هیپوترمی) حساس تر هستند.
باید دقت داشته باشیم که امنیت در کوهپیمائی کودکان بسیار مهم می باشد.
کودک برای لذت بردن از کوهپیمائی باید با قوانین ایمنی آن آشنا شده و رعایت نماید بیشتر صدمات از عدم رعایت این قوانین می باشد. هیچگاه نباید امنیت کودکمان در کوهپیمائی به خطر بیفتد.
همیشه قبل از شروع کوهپیمائی باید به اصل گرم کردن بدن و پس از آن خنک کردن توجه داشته باشیم چون این امر در جلوگیری و کاهش کوفتگی و درد عضلانی بسیار مفید می باشد. یادمان باشد هرگز کودک را به انجام کاری که از آن وحشت دارد و یا قادر به انجام آن نیست مجبور نکنیم.
به کودک آموزش دهیم تا از موسیقی طبیعت لذت ببرد و یادآور شویم که موسیقی طبیعت شامل پرندگان، قورباغه ها، حشرات، صدای رودخانه و … می باشد.
باید توجه داشته باشیم که همیشه در برنامه های کوهپیمائی یک سوت بر گردن کودکمان آویزان کنیم و به او آموزش دهیم تا در بعضی موارد خاص با سوت ما را از وضعیت خویش مطلع سازد مثلاً ۳ سوت متوالی می تواند به این معنی باشد که « من گم شده ام »
و زمانیکه کودکمان بزرگ شد باید حتماً جعبه نجات (بقاء) و کیف کمکهای اولیه به لوازم او اضافه شود.
والدین باید توجه داشته باشند تا مهارتهایی را به کودک آموزش دهند که آسان باشد نه پیچیده و بخصوص مهارتهای حرکتی برای عضلات بزرگ نه عضلات کوچک و نیز فعالیت هایی که باعث تقویت سیستم های هوازی می شوند و انعطاف پذیری بدنشان را افزایش می دهند و همیشه به این نکته توجه کنیم که باید کودکمان را تشویق کنیم و سعی در افزایش آگاهی و دانش او نسبت به محیط زیست نمائیم و از کوهپیمائی بعنوان فرصتی جهت افزایش تجربه های مختلف علمی و … در کودکمان بهره ببریم و در حین انجام کوهپیمائی حس مسئولیت پذیری و احترام گذاشتن به دیگران و طبیعت را در کودکمان تقویت کنیم و سعی کنیم تا روابط کودکمان با کودکان دیگر تقویت گردد و به توسعه اعتماد به نفس در او بپردازیم باید به کودکان آموزش دهیم تا به اصل باقی نگذاشتن نشانه ای در طبیعت بعد از کوهپیمائی مقید باشند و زباله های خود را جمع کرده و در جای مناسبی قرار داده و با خود به شهر و مکان مناسبی انتقال دهند و در یک برنامه کوهپیمائی حدالمقدور یک جا آتش روشن نمایند و از مسیرهای مشخص شده و قابل عبور تمردد نمایند و یادمان باشد که کوهپیمائی فرصتی است مناسب برای اینکه فرزندی سالم از لحاظ روحی و جسمی داشته باشیم.

آهو ز تو آموخت……

«آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن

رم کردن و برگشتن و واپس نگریدن

پروانه زمن شمع زمن گل زمن آموخت

هم سوختن و ساختن و جامه دریدن»                                            

معرفی جاذبه های گردشگری استان کردستان قسمت سوم( قلعه تاریخی زیویه)

قلعه تاریخی زیویه در شمال روستایی به همین نام در ۵۵ کیلومتری شهرستان سقز در استان کردستان با ۴۰ هکتار وسعت قرار دارد

این قلعه تاریخی و باستانی ۳۵۰۰ ساله، یکی از شاهکارهای معماری بشریت در سده نهم تا ششم پیش از میلاد است. 

این قلعه بر روی تپه‌ای بنا شده که بر نواحی پیرامون آن مشرف بوده و تسلط کامل داشته است که امروزه از نظر گردشگری نیز چشم انداز بسیار زیبایی دارد.

زیویه هم از نظر معماری و هم از نظر آثار هنری یکی از شاخص‌ترین مکان‌های دوره تاریخی محسوب می شود و احتمالاً مربوط به اقوام مانایی است که محل حکومت آنها شمال غرب ایران بوده است.

موقعیت خاص طبیعی تپه زیویه در یک چشم انداز، علت اصلی و اساسی برای بنای چنین دژی را مسجل و مستدل می‌نماید به عبارت دیگر وضعیت تپه نسبت به ارتفاعات مجاور از نظر استراتژیک دارای اهمیت خاصی است.

برای نخستین بار از این بنای تاریخی در سالنامه‌های آشوری ذکری به میان آمده است و بیان شده که به دنبال شورش و طغیان اقوام مانایی (سده نهم تا ششم پیش از میلاد) از طریق قلعه این تپه عملیات‌های جنگی صورت گرفته است.

اعتبار و شهرت جهانی زیویه به سال ۱۳۲۵ باز می گردد که در اثر عوامل جوی و ریزش برف و باران قسمتی از راس تپه تخریب و آثار و اشیاء به صورت اتفاقی کشف شدند. اولین عملیات باستان شناسی در این منطقه توسط رابرت رایسون آمریکای در سال ۱۹۴۵ انجام گرفت.


در سال ۱۳۵۴ نصرالله معتمدی کاووش و بررسی اشیاء کشف شده در تپه باستانی زیویه را آغاز کرد و فعالیت وی در دو فاصله زمانی تا سال ۱۳۷۳ ادامه یافت. در دور دوم فعالیت های باستان شناسی معتمدی که ۶ سال به طول انجامید آثار بسیار ارزشمندی در آن کشف شد.

فعالیتهای باستان شناسی در تپه باستانی زیویه از سال ۱۳۷۸ و توسط سیمین لک پور ادامه پیدا کرد و وی نیز حدود ۱۱ فصل در این منطقه فعالیتهای باستان شناسی و کاووش خود را ادامه داد. در این مدت راه پله های سنگی، فضاهای جانبی و تالار ستون دار که از شاخص ترین بخش های آن است نیز کشف شد.


تالار ستون دار تپه باستانی زیویه دارای ۱۶ ستون در دو ردیف ۸ عددی است که پایه ستون‌ها سنگ و خود ستون‌ها نیز از خشت بوده اند که متاسفانه هم اکنون از ستونها هیچگونه اثری باقی نمانده است.

کلیه فعالیت‌های باستان شناسی و محافظتی این اثر باستانی در سال ۸۲ متوقف و پس از وقفه‌ای ۴ ساله دوباره از اواخر سال ۸۶ از سر گرفته شد.

منبع: همشهری آنلاین 

زندگی یعنی…..

روزی از گلی پرسیدم:زندگی یعنی چی؟

گفت:«زندگی چیزی نیست جز بوی خوش و عطر من»

از سنگی پرسیدم:زندگی یعنی چی؟

گفت:«زندگی چیزی نیست جز استواری و قدرت من»

از رودخانه پرسیدم:زندگی یعنی چی؟

گفت:«زندگی چیزی نیست جز طراوت و پاکی من»

از انسانی پرسیدم:زندگی یعنی چی؟

گفت:«زندگی چیزی نیست جز مهر و محبت درون من»