یلدایتان رویایی باد…….

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها یلدایتان رویایی…روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران!

بیشتر بخوانید  

آهو ز تو آموخت ….

«آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن رم کردن و برگشتن و واپس نگریدن پروانه زمن شمع زمن گل زمن آموخت هم سوختن و ساختن و جامه دریدن»                                            

بیشتر بخوانید  

در این شب ها….

ﺩﺭﯾﻦ ﺷﺐ ﻫﺎ ﮐﻪ ﮔﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮒ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﺑﺮ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ! ﺩﺭﯾﻦ ﺷﺐ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺑﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺳﺖ ﻭ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻫﺮ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﯼ ﺳﺮّ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﺵ ﺭﺍ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﯾﺎ ﻭﺍﺭ ﺗﻮﺋﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ «شفیعی کدکنی»

بیشتر بخوانید  

پاییز پادشاه فصل ها…….

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش. سازِ او باران، سرودش باد. جامه اش شولای عریانی‌ست. ورجز،اینش جامه ای باید…….  بافته بس شعله ی زرتار پودش باد . گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا […]

بیشتر بخوانید  

چه زیبایی ای پاییز….

«چه زیبایی ای پاییز چه رد پایی، چه رنگی به رنگ دنیایی ای پاییزبرگ های پاییزی خاطرات  سه فصل را بر دوش می کشند آرام قدم بگذار ….بر چهره ی تکیده ی آن ها»

بیشتر بخوانید  

ماجرای خار و غنچه…

«غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد  خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید  خار رنجید ولی هیچ نگفت  ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود  دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد  لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید  […]

بیشتر بخوانید