ساحل افتاده گفت……

 ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .» موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . » (اقبال لاهوری) …… موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . این، تن فرسوده را، پای […]

بیشتر بخوانید  

برآ ای آفتاب

برآ ای آفتاب، ای توشه امید برآ ای خوشه خورشید تو جوشان چشمه ای من تشنه ای ، بی تاب برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب «سیاوش کسرایی»

بیشتر بخوانید  

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم…

بیا  تا  قدر یک  دیگر  بدانیم                         که تا ناگه ز یک دیگر نمانیمچو مومن آینه مومن یقین شد                       چرا  با   آینه  ما   روگرانیمکریمان جان فدای دوست کردند                  سگی بگذار ما هم مردمانیمفسون  قل اعوذ و قل  هو الله                   چرا در عشق […]

بیشتر بخوانید  

ای کاش….

«کاش می شد خالی از تشویش بود برگ سبزی تحفه ی درویش بودکاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد کنارش می نشستکاش با هر دل , دلی پیوند داشت هر نگاهی یک سبد لبخند داشت… کاش لبخندها پایان نداشت سفره ها تشویش آب و نان نداشتکاش می شد ناز را دزدید […]

بیشتر بخوانید  

مفهوم زندگی…

زندگی در صدف خویش گهر ساختن استدر دل شعله فرو رفتن و نگداختن استعشق ازین گنبد در بسته برون تاختن استشیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن استسلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن استبه یکی داد جهان بردن و جان باختن استحکمت  و  فلسفه را  همت  مردی  بایدتیغ اندیشه بروی دو جهان آختن استمذهب […]

بیشتر بخوانید  

عشق به زندگی…

«بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی بگذار هر روز دریایی باشد فراموش نشدنیبگذار هر روز عشقی باشد نثار کردنی»

بیشتر بخوانید  

من اینجا بس دلم تنگ است…

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است  بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند گرفته کوله بار زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پرگوی و گه […]

بیشتر بخوانید  

شکسته دهر

«باغبانی بنفشـه می‌ انبود  گفتش ای گوژپشت جامه‌کبود  چه رسیده است از زمانه تورا  پیر ناگشته درشکستی زود گفت پیران شکسته دهرند در جوانی شکسته باید بود»  

بیشتر بخوانید