ساحل افتاده…

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .» موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . » (اقبال لاهوری)

بیشتر بخوانید  

خنده خورشید..

ابرها سینه بر هم فشرده خنده روشنی های خورشید در دل تیرگی های فسرده ساز افسانه پردازان باران روز در ابرها رو نهفته کس نمی گیرد از او چراغی …. «فریدون مشیری»

بیشتر بخوانید  

بی تو …..

  بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم ….

بیشتر بخوانید  

بی تو شب مهتابی….

. بی تومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم هم تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید…. «فریدون مشیری»

بیشتر بخوانید  

پرواز با خورشید

آنگاه که به صد شوق چو مرغان سبکبال پر می گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم خورشید، از آن دور از آن قله پر برف آغوش کند باز همه مهر و همه ناز سیمرغ طلایی پروبالی است که چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا که نشاط است […]

بیشتر بخوانید  

آخرین معراج

گفت آنجا چشمه خورشید هاست  آسمانها روشن از نور خداست موج اقیانوس جوشان فضاست باز من گفتم که بالاتر کجاست؟ گفت بالاتر جهانی دیگر است  عالمی کز عالم خاکی جداست….. پهن دشت آسمان بی انتهاست  باز گفتم که بالاتر کجاست؟ گفت بالاتر از انجا راه نیست  زانکه انجا بارگاه کبریاست آخرین معراج ما عرش خداست […]

بیشتر بخوانید  

ساحل افتاده گفت……

 ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .» موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . » (اقبال لاهوری) …… موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . این، تن فرسوده را، پای […]

بیشتر بخوانید