دماوند صعود ناتمام( به مناسبت چهارمین سالگرد زنده یاد سامان نعمتی)

سال ۱۳۸۷ برای دومین بار برنامه صعود دماوند از جبهه غربی راداشتیم.(بار اول سال ۱۳۸۶ دماوند رفته بودم که خاطره آن را در پستی جداگانه خواهم نوشت.)
روز پنج شنبه ۲۷ تیر سال ۱۳۸۷ بود که با ۱۹ نفر از همنوردان با یک دستگاه مینی بوس و وانت سواری از قروه عازم تهران شدیم
ساعت ۱۴ به امام زاده هاشم در جاده هراز رسیدیم. ناهار را آنجا صرف کرده و پس از استراحت کوتاهی، ساعت ۱۵:۳۰ به سمت پلور حرکت کردیم از پلور گذشته به سمت دریاچه لار رفته تا به مسیر پارکینگ رسیدیم. از این جا به بعد جاده خاکی بود. در راه پارکینگ بودند، که ساعت ۱۷:۳۰ رادیو اعلام کرد کوهنوردان ایرانیانی که برای فتح نانگاپاربات ( یکی از قلل هیمالیا با ارتفاع ۸۱۲۵ ) رفته بودند، موفق به فتح قله شدند. همانجا گروه از ماشین ها پیاده شدند و به شادی و سرور پرداختند. خوشحال از این افتخار ملی و مهمتر از آن اینکه یکی از اعضای هفت نفره تیم، سامان نعمتی بود که عضو گروه قاجر و همنورد ما بود ایشان اولین کسی بود که از قروه موفق شده بود به ارتفاعات هیمالیا قدم بگذارد. این مطلب شور و شعف ما را دو چندان نموده بود
توصیف احساسات وسرور خالصانه افراد، در آن لحظه واقعاً وصف ناپذیر است. همه به یکدیگر تبریک می گفتند و همدیگر را در آغوش می کشیدند. گویی خودشان فاتح قله هستند. شاید هم همینطور بود زیرا آنها سامان را نماینده وافتخار شهر خود می دانستند و در آن لحظات خود را کنار او و همگام با او احساس می کردند.
اگرچه هیچکس در آن جاده خاکی نبود تا شاهد پایکوبی و ابراز صمیمانه ترین حالات ما باشد، اما گویی دامن طبیعت و کوههایی که آن منطقه را محصور کرده بود، به ستایش وتحسین مشغول و شریک شادیمان بود.
در همان حال همه سعی داشتند با قروه تماس بگیرند تا این فتح و ظفر تاریخی و عظیم را به خانواده او و دیگر همنوردان تبریک بگویند ، اما در آن ارتفاع و موقعیت موبایل خط نمی داد. تا اینکه ساعت ۱۸:۳۰ پارکینگ رسیدیم، که ارتفاع آن 3500 متر بود. تا این قسمت را با ماشین ها آمدند. هوا نسبتاً خوب بود.

نمایی از قله مه گرفته دماوند


قله دماوند با همه ابهتش از دور جلوه نمایی می کرد، اگرچه ابر تیره ای دور تا دور آن را پوشانده بود، اما حرکات لحظه به لحظه ابرها، زیبایی و عظمتش را مضاعف کرده بود.

محل کمپ
شب هوا تقریبا سرد شد، آتش را بر پا نمودند، تا حرارت و شراره های زیبا و روشن آن گرما بخش جمع یکرنگ و صمیمیشان باشد. دور آتش حلقه زده بودند و همه از تلاش و حرکت تاریخی فاتحان ایرانی صحبت می کردند و نظرات خود را با آب و تاب فراوان برای هم بازگو می کردند. حقیقتا اوقات شاد و مفرحی را در کنار هم سپری نمودیم.

خاطرات خوش آن شب را هیچ گاه فراموش نمی کنم. ساعت۲۳:۳۰ با رویای فتح قله، در چادرهای خود خوابیدیم.
روز جمعه ۲۸ تیر ساعت ۶ بیدارشدیم . هوا کاملا صاف و قله زیبای دماوند از دور با شکوه و جلوه خاصی نمایان بود.
پس از خوردن صبحانه و جمع کردن وسایل ساعت ۸:۳۰ آماده حرکت بسوی پناهگاه سیمرغ شدیم.

مسیر پناهگاه سیمرغ
بسیار شادمانه و غرورآفرین گام ها را بر می داشتیم، گویی خودمان در مسیر فتح قله نانگاپاربات بودیم.
در بین راه به چند گروه رسیدیم که در حال فرود از قله بودند. خبرافتخار آمیز فتح ایرانیان را به آنها داده و آنان را در شادی خود شریک نمودیم.
ساعت ۱۱ به پناهگاه سیمرغ در ارتفاع ۴۱۵۰ متری رسیدیم.

پناهگاه سیمرغ
کنار پناهگاه چند گروه هم چادر زده، عده ای هم برای پاک سازی، چند روزی آنجا مشغول به کار بودند. پس از جابجا نمودن کوله ها، قرار شد بعد از صرف غذا جهت هم هوایی تا ارتفاعی بالا برویم سپس فردا صبح زود سمت قله حرکت کنیم .

عده ای از افراد گروهمان در بیرون پناهگاه جلوی آفتاب نشستند، تعدادی هم در داخل مشغول صحبت وآماده نمودن غذا بودند.
ساعت ۱۲ آقای همایون نعمتی(پدر سامان) از قروه با برادرش( شهرام نعمتی) تماس گرفت، ابتدا همه خوشحال شدند و می خواستند هر چه سریعتر تبریک فتح قله توسط پسرش را به او بگویند، که ناگهان چهره شهرام در هم رفت و لحن صدایش آرام شد. همه منتظر و نگران تا بدانیم چه خبر شده که حالت او به فاصله چند ثانیه اینچنین تغییر کرد و به آنی غمی به عظمت همه قلل مرتفع عالم، بر چهره اش نقش بست. در همین حین که مشغول صحبت با برادرش بود، گفت من همین الان به تهران برمی گردم و موبایل قطع شد. از او جریان را پرسیدند، او گفت خبر داده اند که سامان گم شده و من می خواهم همین الان به تهران برگردم تا از باشگاه دماوند جویای موضوع شوم. مازیار برادر سامان، هم که همراه گروه بود، گفت من هم با شما می آیم. آقا شهرام سفارش کرد که شما به صعود خود ادامه دهید و برنامه را تعطیل نکنید تا ببینیم چه پیش می آید.
آقای طیب صالحی (برادرم)جلوی پناهگاه خوابیده بود وقتی از ماجرا باخبر شد آقا شهرام را بغل گرفت و چنان با تمام وجود گریه کرد. چنین حالتی را در او حتی زمانی که والدینمان را از دست داده بودیم، ندیده بودم زیرا او مرد کوهستان بود و می دانست گم شدن در ارتفاعات هیمالیا یعنی چه اما ما در خیالات خود تصور می کردیم که سامان قوی است و برخواهد گشت.

طیب صالحی(برادرم)
آقای آزادی سرپرست گروه با توجه به روحیه افراد تصمیم به برگشت و عدم ادامه صعود گرفت. بدین ترتیب شهرام و مازیار رفتند و ما در بهت و سردرگمی خاصی در پناهگاه ماندیم.
انگار به همه شوک وارد شده بود، تا مدتی هیچکس قادر به صحبت نبود. همه ناباورانه به یکدیگر نگاه های مرموز و معناداری می کردند، واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا این خبر صحت داشت؟ مگر می شود باور کرد تا دیروز همه خبرها حاکی از موفقیت گروه بود، اما به یکباره سامان گم شد؟ مفهوم این حرف چه بود؟ زیرا با توجه به سرگذشت کوهنوردان بزرگ که در کوه های مرتفع راه را گم کرده بودند، این خبر برایشان چندان خوشآیند نبود. کم کم آن سکوت کشنده که فضای پناهگاه را احاطه نموده بود، شکسته شد. افراد هر یک تحلیلی می کردند، لحظه ای قطع امید می کردند و گاهی نیز خود را دلداری می دادند و امیدوار به اینکه تا دقایقی دیگر خبر سلامتیش را خواهند شنید. اما دلهره عجیبی برکل اعضا حکمفرما بود، سکوتی عمیق و پر معنا همچنان فضای پناهگاه را در بر گرفته بود. همه دوست داشتند حقیقت گمشدن او دروغی بیش نباشد . به جرات می توان گفت آنان در طی این چند ساعت یعنی ابتدا خبر فتح و پیروزی، سپس خبر شوک آور مفقود شدن سامان ، عالیترین و غم انگیز ترین احساسات بشری را در درون خود تجربه کردند.
سرپرست برنامه خواست بعد از صرف ناهار به طرف پارکینگ راه بیفتیم. ولی هیچکس اشتهای خوردن نداشت، همه شور و شوق خود را از دست داده بودند. مات و مبهوت وگاهی هم ماتم زده همدیگر را نگاه می کردند و سخت تر از همه اینکه کاری از دست هیچ یک از آنها بر نمی آمد. این مطلب حزن و اندوه آنان را مضاعف نموده بود.

ساعت ۱۵ به سمت پایین به راه افتادیم. در طول مسیر هیچکس با دیگری حرف نمی زد انگار همه با هم قهر بودند، برخلاف موقع رفتن به پناهگاه، که همه شادان گام بر می داشتند ومدام با هم حرف می زدند و شور و شوق خود را به دیگران هم القا می کردند.
همگام با قدمهای سنگینمان قطره های اشک نیز پی در پی و بی اختیار از چشمانمان جاری بود، اما هر یک سعی می کردیم تا دیگری شاهد ریزش اشکهایمان نباشد.
آنجا به یاد حرفهای آقاشهرام افتادم که همیشه می گفت: در کوهنوردی تنها داشتن جسم قوی شرط کافی نیست بلکه روحیه مناسب حرف اول را می زند وآنجا این نکته را به عینه مشاهده نمودم، زیرا واقعا در هیچ کسی یارای حرکت وگام برداشتن نبود و گاهی از هم سئوال می کردیم، آیا این همان راهی است که صبح رفته بودیم؟ چرا اینقدر راه شیب دار و طولانی شده ؟ بله واقعیت داشت چون همین مسیر را چند ساعت قبل با انگیزه و روحیه قوی توام با شور و نشاط خاصی بالا می رفتیم اما حالا همین راه برایمان دشوار شده بود.
وقتی نزدیکی پارکینگ رسیدیم ، آقا شهرام هم از تهران برگشت. هیچکس باور نمی کرد که او به این سرعت به تهران رفته و برگشته، همه با چشمانی نگران و دلهره خاصی جویای اوضاع شدند. ایشان بیان نمودند، گزارش رسیده زمانی که می خواستند حمله نهایی را انجام دهند، سامان دچار ارتفاع گرفتگی شده و قرار بوده در کمپ چهار بماند اما او بعد از رفتن گروه، او پشت سر آنها راه افتاده و تا مسیری او را دیدند، اما دیگر خبری از او نیست.(اگرچه این نظرات بعدها با تناقض همراه شد) با بیان این مطالب برتأثر و ناراحتی گروه افزوده شد. اما باز امیدوار به اینکه شاید او را پیدا کنند.
سوار ماشینها شدیم، وقتی به تهران رسیدیم ، آقا شهرام و مازیار نعمتی ازما جدا شدند، تا بتوانند با ماندنشان در تهران اطلاعات جدیدی را کسب نمایند. ما هم ساعت ۱ بامداد به پارک ساوه رسیده، و همانجا خوابیدیم.
ساعت ۶ بیدار شدیم وبا تاسف و نگرانی هرچه تمام تر به سمت قروه حرکت کردیم.
در طول همه این سالها که گروه قاجر برنامه صعود های متفاوت و متنوعی داشته، شاید بتوان گفت این صعود بهترین و بدترین خاطرات را به همراه داشت.
هم اینک چهارسال از آن روز می گذرد یاد و خاطره او همچنان در قلبهایمان الی الاابد زنده خواهد ماند و حماسه او نسل به نسل بیان خواهد شد. تا ببینیم آیندگان چه تحلیل و تاریخ چه قضاوتی خواهد نمود.
گزارش تصویری

آقای خلج راهنما کوهستان با همنوردان در محل کمپ

شادمانه بسوی پناهگاه گام بر می داشتیم

همراه همسر برادرم

برادرم و همسرشان

در رویای صعود به قله(پناهگاه سیمرغ