برف می بارد…
برف می بارید و ما آرام گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.چه شکایت های غمگینی که می کردیمیا حکایتهای شیرینی که می گفتیم.«مهدی اخوان ثالث»
برف می بارید و ما آرام گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.چه شکایت های غمگینی که می کردیمیا حکایتهای شیرینی که می گفتیم.«مهدی اخوان ثالث»
دریاچه سراب قروه چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هر چه برگم بود و بارم بود،هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،هر چه یاد و یادگارم بود، ریخته ست.دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوریدر چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟ «مهدی اخوان ثالث»
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش. سازِ او باران، سرودش باد. جامه اش شولای عریانیست. ورجز،اینش جامه ای باید……. بافته بس شعله ی زرتار پودش باد . گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا […]