باز کن پنجرهها را که نسیم، روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد، و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ، شمع روشن کرده است همه چلچله ها، برگشتند و طراوت را فریاد زدند، کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس، هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست، باز کن پنجره […]
کوچ بنفشههای مهاجر زیباست در نیم روز روشن اسفند وقتی بنفشهها را از سایههای سرد در اطلس شمیم بهاران با خاک و ریشه میهن سیارشان در جعبههای کوچک چوبی در گوشهی خیابان میآورند…
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم ….
بی تومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم هم تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید…. «فریدون مشیری»
«برف کلامی که فقط بر زبان سکوت جاری می شود آنچه سبک می آید، برف آنچه سنگین می گذرد، برف آسمان و زمین انگار، یک رنگ شده اند.»
«آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟ جوجه ها […]
آنجا مردی بر فراز ابرها ایستاده مردی تنها، در سکوت بر ستیغ قله ها، سوار بر ابرها نمی دانم کیست، اما می دانم که او هم چون من عاشق است